X
تبلیغات
ردپا...

مثل تمام تولدهام که هیچ وقت نبودن ؛مثل تمام تولدهاشون که نبودم .

مثل تمام شب هایی که دلم شب نشینی میخواست ! مثل تمام عصرهایی که کسی نبود،جایی نبود ! مثل همیشه ای که دلم میخواست همه تلفنی نباشن !مثل همه ی وقت هایی که تلفنی میگن جای شما خالیه !مثل روزی که باباجون قلبش گرفت و رسید به بیمارستان،ولی من نمیتونستم برم چون درگیر امتحانای کوفتیم بودم !

مثل روزی که مادربزرگ رفت و ما به آخرین بار دیدنش نرسیدیم ...!

حتی مثل بله برون دایی ،عمو ! مثل روزی که عمو میرفت سر زندگیش و میگفتن بیا خونه بچینیم ،باشی خوش میگذره !و نشد !

مثل همه ی وقتایی که میخواستم باشن و نبودن ،میخواستم باشم و نبودم !

دلم افطاری خونه بابابزرگ و میخواست وقتی همه اونجا بودن ... !

+شنبه 12 مرداد1392 آبان |
اگر اوقاتی که با دلیل یا بی دلیل احساس میکنی در دلت چیزهایی جایی که باید،نیستند ؛ شبیه دلگیری...!کسی هست که خوبم،بد نیستم هایت را  تا ته بخواند...تا وقتی شبیه خوبم های همیشه ات نیست دلش تاب نیاورد،راحتت نگذارد...!

یا کسی هست 3 شب اس ام اس بدهد بیداری...؟!!

یا مثلا عصر کسی قدم به قدمت هست و برای فرار از همه چیز مجبور نیستی نگاهت را به صفحه مونیتور بدوزی ...!

اگر روزهایی تویی که پر از شور زندگی بودی ،انگار هیچ اتفاقی حال دلت رو خوش نمیکرد ،کسی هست اتفاقی باشد برای شور دلت، لبخند گَلُ گشاد روی لبت...!

اگر کسی هست که تابِ تحمل بی تفاوتی ات را ندارد...!

اگر کسی هست که دلت شور نبودنش را نمی زند...!

و تمام "هست" هایی که خودت میدانی می شود اگر پشتشان گذاشت !

برای خاطر تمام این"هست" های بی شمار من اگر جای تو بودم همین حالا تا دیر نشده خودم را می رساندم و میگفتم که چقدر زندگی دارم با این بودن ...!

 

+شنبه 5 مرداد1392 آبان |

هفده ساعتی هست که بیست و یک سالگی لیلی این قصه تموم شده ...

تمام بیست و سوم آبان امسال، یعنی تمام اولین روز بیست و دوسالگیم بارون می بارید...

 

پ ن1:: ممنونم از همه ی عزیزانم که به یادم بودند و تبریکاشون به هر طریقی بهم رسید.و ممنون خدام به خاطر بودنشون...

پ ن2::میخواستم بیشتربنویسم،نشد...!

+چهارشنبه 24 آبان1391 آبان |

> آل استارهای سیاه و سفیدش را پوشیده!همان خیابان همیشگی ،خلوت تر از مواقع دیگر !هوا تازه تاریک شده...!پاییز هم که...!

به رسم این روزها باز پیاده روی لازم شده ! هندزفری را توی گوشش محکم می کند ،برای nمین بار است که دارد می شنود "ازین شهر خاکستری خسته ام،ازین بغض پیچیده تو لحظه هام..."

اشک می ریزد...به خودش قول داده بود گریه نکند !حالا توی تاریکی این خیابان یکی از قول هایش را شکسته ...

سر که بلند می کند هلال ماه را می بیند با حاشیه ی روشنی از گردی اش...!

حالا باز هم برای n مین بار توی گوشش می خواند "سهم من نه انتظار ،نه دلتنگی ، نه خستگی ...سهم من اندک است،اندک..."

حدود 6 شب است!وقت برگشت! اما باید برود "هیچ جا" !! "هیچ جا" را می خواهد...!

مسیری را انتخاب میکند و می رود...!"جایی" نمی رود،پس شاید به "هیچ جا" برسد...!

هشت و نیم شب شده!خستگی یک روز تمام می کشاندش به سمت خانه...

 

>> آل استارهای سیاه و سفیدش را پوشیده !اولین بارش درست و حسابی آسمان است که بشود گفت باران می بارد...!

از آن باران هاست که انگار امان آسمان بریده باشد می بارد و می بارد...!با رعد و برق!حالا آبان شده که می بارد...

تقریبا همه خیابان می دوند! تلاشی نمی کند برای سریع رفتن! راهش را می رود...!

خیس شده!از آن خیس هایی که لبه ی روسری اش نم دارد نه! خیسی جوراب هایش را هم حس می کند با این آل استارها !می دانست امروز روز پوشیدنشان نیست ،اما پوشید! باید خیس می شد...!

برای n مین بار گوش می کند "راه میفتم تو کوچه ها تنها،برای داشتن یکم رویا..."

+چهارشنبه 3 آبان1391 آبان |

نزدیکه دو ساعته که بیست و یک مهر تموم شده! حالا من یک ماه و یک روز فرصت دارم برای پر کردن بیست و یک سالگیم!

همین جا بود که وارد شدن به دهه سوم زندگیم رو اعلام کرده بودم!همین جا نوزده ممیز سیصد پنجاه و پنج ،آخرین روز دهه دوم رو ثبت کردم!گذشتن این سال ها به این سرعت رو خودمم باور نمی کنم!

حالا درست یک ماه و یک روز دیگه یک سال از همین دهه سوم و پر کردم!

دارم بهش فکر میکنم! دارم فکر میکنم ببینم وقتایی که بخوام مرورکنم بیست و یک سالگیم و چی پیدا میکنم تو این روزام!

دارم از خودم میپرسم که امروز چقدر شبیه فکرامم؟!!!چقدر فاصله دارم با اون تصاویری که همیشه ازین سالها ساخته بودم؟!!!دارم فکر میکنم چقدر اونی هستم که باید باشم...! دارم فکر می کنم اون قدری که باید بزرگ شدم یا نه ؟!!!دارم فکر میکنم بعدتر ها چی از جون بیست و یک سالگیم می خوام که توش نیست ! چی باید واسه بیست و دو بسازم...!

من فقط یک ماه و یک روز دیگه فرصت دارم بیست و یک سالگی رو تموم کنم! دارم به این یک ماه و یک روز فکر می کنم!که چه جوری بگذرونمش که یادم بمونه خوب تموم شده...!از بعد از اون باید به فکر بیست و دو باشم...

شاید بیست و یک سالگیم خیلی شبیه نبود به چیزی که باید میبود!شاید!هنوز نمیتونم قاطعانه بگم!ولی حالا فقط یک ماه و یک روز فرصت دارم برای تموم کردنش...

 تا بیست و دو فقط یک ماه و یک روز فاصله س...!


پ ن::پنج شنبه ای که با دوستان خوب ساخته شد...!روزای با هم بودن و دوست دارم! روزایی که توش "ما"باشیم و کوله پشتیمون...میشه گفت کجا بودنش فرق چندانی نداره...!میشه دوست داشتنی باشه،هر جا که باشه...

+شنبه 22 مهر1391 آبان |

از آن جمله هاییست که گاهی دلم می خواهد یک کاغذ سفید بگذارم دم دستم و اینقدر بنویسمش که پشت و روی کاغذ پر شود! کجکی روی حاشیه هایش هم بنویسم،تا خالی نماند!

از همان جمله ها که دلم می خواهد با پاستل یا رنگ روی دیوار اتاقم بنویسمش تا مدام جلوی چشمم باشد !

از همان ها که دلم می خواهد وقتی روی گوشی ام می زند وان نیو مسیج(اگر بزند!) کسی باشد بخواهد همین جمله را یاداوری کند!

از همان جمله ها که وقتی کسی بغض واشک دارد،عصبانی است،به هم ریخته یا هر حال لعنتی شبیه این ها،دلم میخواهد یادش بیاورم !

این غیرقابل پیش بینی بودن از آن دلایل محکمی ست که باعث می شود حواست به اهمیت همان لحظه ات باشد!

نمی دانی بعدترش چه چیزی انتظارت را می کشد!غیر منتظره های خوب یا ...!

از همان جمله هاییست که پر از باور ادامه داشتن زندگیست !

"خدا رو چه دیدی..." یعنی باور کن او هنوز هست،با تمام غیر قابل پیش بینی بودنش...!هست...!

 

بی ربط نوشت ::(نداریم بی ربط نوشت!حذف شد!!زنگ خونه بغلی رو بزنید!!!)

بعدا نوشت::اصا کسی اینجا بی ربط نوشتی چیزی دید؟!!شایعه پراکنی نکنید!!:دی

+سه شنبه 18 مهر1391 آبان |

·       * چند روز است که شازده کوچولو می خوانم !مدام و مدام و مدام!یادم نمی آید برای بار چندم است!اما حالا می خوانم و وقتی تمام می شود دوباره از اول می خوانمش!باید همیشه همراهم باشد...

نمی دانم برای بار چندم است که دارم این قسمتش را می خوانم:

" شازده کوچولو، بااندکی اندوه،آخرین نهال های بائوباب را نیز از ریشه کند. گمان نمی کرد که دیگر هرگز به آنجا برگردد. اما همه ی این کارهای یکنواخت روزمره در آن روز صبح به نظرش بی اندازه شیرین آمد. و هنگامی که آخرین بار گل را آب داد حس کرد که می خواهد گریه کند. رو به گل کرد و گفت:

-          خداحافظ.

ولی گل جواب نداد.

شاهزاده دوباره گفت:

-          خداحافظ.

             گل سرفه کرد. ولی این سرفه از زکام نبود. سرانجام گفت:

-          من احمق بودم. از تو عذر می خواهم. امیدوارم خوشبخت بشوی.

              شازده کوچولو از اینکه ملامتی از گل نشنید تعجب کرد. حیرت زده و حباب به دست ایستاده بود و از این مهربانی آرام سر در نمی آورد."

 

 

·     * می دانم گفتن ندارد! اما، ناخن هایم را کوتاه کردم!!!شاید حرف عجیبی باشد ولی از ته ته کوتاهشان کردم!!ما دخترها گاهی برای رنگ زدن به دنیایمان ناخن هایمان را هم رنگ می زنیم...! دست ها چه کارها که نمی کنند... حالا مطمئن شدم چیزی از دستهایم کم شد...

موهایم هم در شرف کوتاه شدن اند! توی قصه های هر دختری موهایش نقش مهمی دارند... بی هیچ قصه ای،کوتاهشان می کنم...

قبل تر ها خوانده بودم زن ها رسم خوبی دارند؛دنیا که به آن ها سخت می گیرد شروع می کنند به کوتاه کردن موها، ناخن ها، رابطه ها...

 

 

·     * با سلکشن موسیقی می روم  پیاده روی...! شب، وقت برگشت، سرم را می گذارم روی شیشه ی سرد ماشین...  پاییز من آمده...

 

 

 

+جمعه 7 مهر1391 آبان |

هستم،اما بر خلاف همیشه قابلیت تولید مقدار زیادی سکوت رو دارم !

هستم،اما صدام برخلاف همیشه پایین اومده!

هستم،اما از خنده های جیغی خبری نیست!!

هستم ،اما انگار دیگه با دیدن دوستام با صدای بلند  و ذوق صداشون نمی کنم!

هستم، که اینهمه از خواب می پرم !

هستم،که اشکهام از روی گونه راه باز کردن و نتیجه اش شد سوختن گوشی راست هدستم!!

هستم،باز با بی اشتهایی لعنتی ام !

هستم،با تمام بی معنا ها و نامعلوم هام !

هستم، در کنار هستم و نگاه می کنم !!با فاصله...!

هستم، کنج قصه...!

هستم،با هوای نبودن...! اما زندگی نمی گذارد...!!

هستم، و دلم زندگی میخواهد...!فقط کمی!

هستم،و دلم تنگ یک خیال راحت!

هستم، با ترس لعنتی!(که بیزارم ازش!)

هستم، گیج و گنگ !

 

پ ن1:: هیچی، بیخیال...!!!

پ ن2::شمارش معکوس پاییز...(که نمی دونم دوست دارم بیاد یا...!!)

پ ن3::5 دقیقه بعد از اینکه این پستو گذاشتم دیدم خودم چقد بدم اومد ازش!یه جوره بدی شد فک کنم!

+پنجشنبه 30 شهریور1391 آبان |

  ای دوست آنکه دوستی برای او نیست؛ای معالج آنکه معالج برای او نیست؛ای اجابت کننده ی آنکه اجابت کننده برایش نیست؛ای مهربان آنکه مهربان برایش نیست؛ای همراه آنکه همراه برایش نیست؛ای فریادرس آنکه فریادرس برایش نیست؛ای راهنمای آنکه راهنمایی برای او نیست؛ای انیس آنکه انیسی برایش نیست؛ای رحم کننده آنکه رحم کننده ای برایش نیست؛ای یار آنکه برایش یار نیست ...

پ ن::جوشن کبیر-60

پ ن:: اگر یاد لیلی بودید یاد همه کسایی که دلش به دلشون بنده هم باشید ...

+چهارشنبه 18 مرداد1391 آبان |

-       -          مثل گاهی دیگه همینجوری محض ولگردی اینترنتی چندتا وبلاگ رو باز میکنم !اینکه میخوام راجع بهش بگم وبلاگ یک دختر خانمه که خاطرات ازدواجشو نوشته! 29م اولین ملاقات و اولین خواستگاری!30م دومین!31م آزمایش!

و حالا بعد از اون!خطاب به آقای داماد نوشته:ببخشید که یک ماه همدیگه رو ندیدیم!شاید فکر کنی تقصیر منه!ولی واقعا اونقدر مقصر نیستم!آخه حتی این روزا به کلاس رقصم هم نمی رسم چه برسه به تو!!!!!!(عینن همینو نوشته!)

یعنی در مقایسه داماد و کلاس رقص و با گذاشتن این دو روی ترازو کلاس رقصه که سنگین تره گویا!!

بعد اون یکی نکته جالب!کل خواستگاری و تصمیم گیری و آشنایی خوانواده ها و همه چی برای احتمالا یک عمر زندگی (!) در 3 روز!!

و بعد ازاون 1ماه حتی همدیگه رو ندیدن که یه وقت خدایی نکرده یک تصمیم مشترک برای زندگیشون بگیرن!!

بعدشم کلی از آرایشگر،شونصدبار رنگ کردن مو واسه رسیدن به رنگ مورد نظر،باز نشدن رنگ ابرو تا مراسم عقد(!) و غیره گفته شده!!

و در ادامه همچنان از آرایشگر تقدیر وتشکر به عمل اومده!کلا دریغ از یک سرسوزن داماد!!

آها یه مسئله دیگه ای که بش پرداخته شده اینه که خانم عروس نمی خواستن برن آرایشگاهی که جاریشون رفته بودن!!!!!

و درباره مراسم عقدشون هم نوشته بود وقتی می خواسته سند ازدواجو امضا کنه چک کرده که یه موقع مهریه شو اشتباه ننوشته باشن!!!!!

و اظهار شادمانی کردن از شروع زندگی عاشقانه شون!!

واقعا جای تقدیر و تشکر داشت این ازدواج! فقط من نمیدونم این الان باید با منطق جور باشه یا با احساس؟!!میخوام ببینم واسه من کدومشون ناقصه!!!

-          یک دوستی بنده دارم اسمشون طاهره ست!!چندیست پس از 23 سال زندگی فرمودند ملیکا صداشون کنیم!!میای بگی طاهـ!که یهو متوجه تغییر نگاهش میشی!و  میگی طاهیکا!!! هیچی دیگه!این اصا ربطی به بالایی نداشت! نکته انحرافی قضیه بود!!

-          اثباته ما همانانیم! به فکر خنده دوستمان هستیم!!شده با ترک دیوار !!حتی...!حتی اگر حتی...!!

+پنجشنبه 12 مرداد1391 آبان |